سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
آنه شرلی با موهای قرمز
قالب وبلاگ

قسمت ششم :  آنه پس از اینکه قرار شد موقتا در گرین گیبلز بمونه به ماریلا تو همه چی کمک میکرد. از شستن ظرف ها و لباس ها، تا نظافت کف زمین و قفسه ها. ماریلا هم از این وضعیت راضی بود. یه روز آنه بعد از اینکه ظرف ها رو شست، قاطعانه به سمت ماریلا رفت و با صدایی لرزان گفت:

خانم کاتبرت. خواهش میکنم قبول کنید که اینجا بمونم. من تمام صبح کار کردم. 

- فعلا اینا رو ول کن. برو دستمال ظرف ها رو با آب داغ بشور. قبل از اینکه سوال دیگه ای بپرسی

و آنه هم کتری را از روی گاز برداشت و چنین کرد. سپس به سوی ماریلا برگشت و با نگاه نگرانش درخواست خود را دوباره کرد.

 

ادامه داستان ...

[ چهارشنبه 90/6/2 ] [ 7:48 عصر ] [ آنه شرلی ] [ نظرات () ]

قسمت پنجم :  ماریلا و آنه به خانه خانم اسپنسر میرسند. آن دو مدت نسبتا زیادی در راه بودن. خانم اسپنسر از پشت پنجره آن دو را دیده و با عجله به استقبالشان می آید:

-سلام خانم کاتبرت. عصر بخیر. نمیدونستم امروز میاین. بیاین تو... آنه، چطوری؟

- خوبم. مرسی.

- خوشحالم که میشنوم.

ماریلا: خانم اسپنسر، من واسه این اینجا اومدم که...

و ناگهان دو بچه که با هم بازی میکنند به طرف آن ها می آیند. بچه کوچک آنه را شناخته و متوجه او میشود. اما آنه جوابی به بچه نمی دهد. بچه بزرگتر هواس بچه کوچک را پرت کرده و بازی را ادامه میدهند.

 

ادامه مطلب...

[ سه شنبه 90/6/1 ] [ 11:17 عصر ] [ آنه شرلی ] [ نظرات () ]

عکس هایی از سریال آنه شرلی و واستون گذاشتم ...

امیدوارم که دوست داشته باشین . 

 

برووووووووووووووو.....

 ادامه مطلب... 

[ دوشنبه 90/5/31 ] [ 10:38 صبح ] [ آنه شرلی ] [ نظرات () ]

قسمت چهارم :  آنه وسایل خود را جمع کرده و سواردرشکه کاتبرت ها میشود. ماریلا درشکه را میراند. درشکه به راه می افتد. آنه برای آخرین بار منظره تماشایی جلو پنجره را از پایین نگاه میکند. درشکه جلو متیو می ایستد. متیو میگوید: جری امروز صبح اینجا بود. من بهش گفتم واسه تابستون بیاد کمکم. اما ماریلا برای خاتمه این موضوع گفت: برادر, تو میتونی از یه بچه برای کمک تو مزرعه استفاده کنی. و کالسکه را با سرعت به راه انداخت. آنه که میخواست آخرین خداحافظی را انجام دهد فریاد زد: خداحافظ خرگوش! خداحافظ ملکه برفی!... خداحافظ عمو! خداحافظ!...

     کالسه از خانه دور شده و وارد جاده میشود. هنوز کمی از موضوع خداحافظی آنه با خرگوش ها نگذشته بود که گفت:

من میخوام از این کالسکه سواری لذت ببرم... اگه من یه تصمیمی بگیرم. قطعا انجامش میدم. من تو فکر برگشتن به یتیم خونه نیستم... اونم وقتی که داریم سواری میکنیم.

 

ادامه مطلب...

[ دوشنبه 90/5/31 ] [ 9:50 صبح ] [ آنه شرلی ] [ نظرات () ]

قسمت سوم : طلوع خورشید است. صدای بانگ خروس به گوش می رسد. کاتبرت ها نیز مانند هر روستایی از خواب برمیخیزند و به اموری مثل غذا دادن به حیوانات, جمع آوری تخم مرغ ها و امور دیگر می پردازند. صدای گنجشک ها, مرغان و گربه ها نیز به گوش میرسد. در طبقه بالای خانه آنه شرلی خوابیده است. با آن همه سر و صدا هرکسی بیدار میشود. آنه چشمانش را باز میکند. اولین چیزی که میبیند سایه ای زیباست که تکان میخورد. آنه بلند میشود تا ببیند آن سایه چیست. ناگهان توجه اش به اتاق می افتد که لباس ها از زمین جمع آوری شده و سر جایشان است. آنه درمی یابد که ماریلا دیشب آن ها را مرتب کرده. منبع آن سایه زیبا را جستجو میکند. بیرون درختی با شکوفه های صورتی در اثر وزش باد به حرکت در آمده بود. آنه خوشحال میشود و مشتاق به دیدن بیرون از خانه. وقتی میخواست پنجره را باز کند, پنجره به سختی باز شد. گویی خیلی وقت بود که کسی آن پنجره را باز نکرده بود. منظره بیرون از زیبایی مانند یک رویا بود. درختان سبز و صورتی, آسمان صاف, نور خورشید, دشت, رود خانه ای که از زیر پل چوبی میگذشت, بازی پروانه ها, صدای رودخانه, خرگوش ها, سنجاب ها و پرندگان به بهترین حالت زیبایی بودند. چنین منظره رویایی آنه را به وجد آورد. گویی خود در میان جنگل بود.

.

 

http://20uploads.com/files/1390/tir/anne-shirley3.swf

 

ادامه مطلب...

[ یکشنبه 90/5/30 ] [ 11:46 عصر ] [ آنه شرلی ] [ نظرات () ]
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
امکانات وب


بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 12
کل بازدیدها: 23054


ساخت کد صوتی آنلاین

ساخت كد آهنگ ساخت كد آهنگ